یواش یواش چندتا حس غریب شروع می کنن به ترکیب؛ از قضا؛ متجانس با هم نیز میشن. البته زیبا بهتر از متجانس، مفید به معنا شاید باشه. اره اینجوری میشه که حس می کنی داری از طریق این ترکیب زیبایی را تجربه میکنی. شاید این نامگذاری ها باالکل شخصی باشه ولی سعی م اینو میگه که اغلب عرف نیز همراهی می کنن این تسمیه را. بله، کم کم لذت بری را از این زیبایی را ترجیح میدی به هر ترکیب دیگری که بشه در بین روابط انسانی اون رو تصور کرد. آرام آرام ترکیب را دستکاری می کنی. می آزمایی که چطور میشه لذت بیشتر استحصال کرد. فرو میری در این حس. ترکیب زیبا را موضوع زندگی ت می کنی. به صورت فزاینده ای میاد و تمام لحظات زندگی ت رو پر می کنه. حالا الگوی فدیه شدن برای تک هدف نیز بیشتر وادارت می کند تا هی خودت رو صرف کنی. در پس زمینه ت نیز هنوز اطلاق خودنمایی می کنه. اینکه باید بری تا برسی به غایت. برسی به تمام آنچه می توان برداشت. به انتهای لذتی که شاید قالب تهی کنی درش. نهیب می زنی به خودت که باید تلاش کنی. تلاشی که در خور باشد. در خور همان رابطه ای که خودت تعریف ش کرده بودی. چون زیبا دیده بودی ش. چون لذتبخش بود. تصورش حتی. بازی کردن در بازی ای که خودت برایش قواعد نوشته بودی. اصلا خودت راه می بردی ش. خودت بازیگرها رو انتخاب کرده بودی. خودت سناریو می نوشتی. حالا سرکش شده داستان و دارد می برذت. ناراحتی ازینکه اراده ت بر بازی سوار نیست. گویی دارد بازی به دست دیگری نوشته می شود. گویا زیاده از حد به بازیگرها اختیار ابتکار دادی. و به ناگاه بازی خورده در دست شرایطی می شوی که از پیش آنها را ندیده بودی.
ولی صبر کن . . .
شاید همین هم در نادسترس ذهنت بوده و نمی دانستی. شاید که نه. بوده. حتما بوده. همین هم در ذهنت بوده. خودت گفته بودی ش. اما تا بحال در خاطرت نمانده. البته تناقضی ست. ولی شاید به تعبیری، این عاقبت برای من بازی دو سر بُرد است. چه وصال ش و چه فراق ش. نگارنده مازوخیست از هر دو ش می تواند لذت ببرد.
شاید هم دارم خودم را فریب یا تسکین می دهم. نمی دانم! هر چه باشد من از انباشت این همه تصویر، این همه تصور و این بازی لذت بردم. گاه با خنده و گهی بیشتر اشک هایش.
ولی می نویسم که یادم نرود:
"The game is over"

