تبليغاتX
خندیدن آخرین کار ماست
(2)

یواش یواش چندتا حس غریب شروع می کنن به ترکیب؛ از قضا؛ متجانس با هم نیز میشن. البته زیبا بهتر از متجانس، مفید به معنا شاید باشه. اره اینجوری میشه که حس می کنی داری از طریق این ترکیب زیبایی را تجربه میکنی. شاید این نامگذاری ها باالکل شخصی باشه ولی سعی م اینو میگه که اغلب عرف نیز همراهی می کنن این تسمیه را. بله، کم کم لذت بری را از این زیبایی را ترجیح میدی به هر ترکیب دیگری که بشه در بین روابط انسانی اون رو تصور کرد. آرام آرام ترکیب را دستکاری می کنی. می آزمایی که چطور میشه لذت بیشتر استحصال کرد. فرو میری در این حس. ترکیب زیبا را موضوع زندگی ت می کنی. به صورت فزاینده ای میاد و تمام لحظات زندگی ت رو پر می کنه. حالا الگوی فدیه شدن برای تک هدف نیز بیشتر وادارت می کند تا هی خودت رو صرف کنی. در پس زمینه ت نیز هنوز اطلاق خودنمایی می کنه. اینکه باید بری تا برسی به غایت. برسی به تمام آنچه می توان برداشت. به انتهای لذتی که شاید قالب تهی کنی درش. نهیب می زنی به خودت که باید تلاش کنی. تلاشی که در خور باشد. در خور همان رابطه ای که خودت تعریف ش کرده بودی. چون زیبا دیده بودی ش. چون لذتبخش بود. تصورش حتی. بازی کردن در بازی ای که خودت برایش قواعد نوشته بودی. اصلا خودت راه می بردی ش. خودت بازیگرها رو انتخاب کرده بودی. خودت سناریو می نوشتی. حالا سرکش شده داستان و دارد می برذت. ناراحتی ازینکه اراده ت بر بازی سوار نیست. گویی دارد بازی به دست دیگری نوشته می شود. گویا زیاده از حد به بازیگرها اختیار ابتکار دادی. و به ناگاه بازی خورده در دست شرایطی می شوی که از پیش آنها را ندیده بودی.

ولی صبر کن . . . 

شاید همین هم در نادسترس ذهنت بوده و نمی دانستی. شاید که نه. بوده. حتما بوده. همین هم در ذهنت بوده. خودت گفته بودی ش. اما تا بحال در خاطرت نمانده. البته تناقضی ست. ولی شاید به تعبیری، این عاقبت برای من بازی دو سر بُرد است. چه وصال ش و چه فراق ش. نگارنده مازوخیست از هر دو ش می تواند لذت ببرد.

شاید هم دارم خودم را فریب یا تسکین می دهم. نمی دانم! هر چه باشد من از انباشت این همه تصویر، این همه تصور و این بازی لذت بردم. گاه با خنده و گهی بیشتر اشک هایش.

ولی می نویسم که یادم نرود:

"The game is over"

+ نوشته شده توسط یاسر در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 1:34 |

+ نوشته شده توسط یاسر در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 4:4 |


بعدازظهرهای آفتابی بهاری، کوچه های شیب دارِ آجودانیه، پارک شطرنج، نم اندک بارانِ نه باران، قدم زدن های همراه با سیگار و نوشیدنی، دوستی غریبه که آشنا می پنداشتمش و گهگاهی، نمناکی چشم. کمی تا قسمتی ابری اگر نبود که بهتر هم بود. از همان آفتابهایی که در سرمای بهاری، قلقلک ت می دهد. موسیقی و عطر گل و به غروب که میرسیدم، دوباره خستگی چیره می شد. این همه فریب اقلیم را خوردن و سر به سر خود نگذاشتن و از چارچوبه مانیتور فرار کردن هم لذتی داشت. امسال اولین سالی ست که خوداسیر شده م. یعنی به دست خودم، از تمام این آزاد بودن م، منع شده م. چون و چرایش نیز برای خودم کاملا آشکار است ولی ...

بهار، حال مرا خوب کن!

+ نوشته شده توسط یاسر در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 8:27 |
خیلی هم خوب است که بخواهی الکی حرف بزنی تا صرفا حرف زدن طرف مقابلت را ببینی و از این همه زیبایی لحظه به لحظه بمیری. انحنای بالای لب ها، ابروان کوتاه و رو به بالا، رنگ پوست، چشم های مشکی مُشکین، دست های ظریف، انگشتان کوتاه که خلاف آمد عادت م زیبا دیدم شان و زیبایی کلاسیک چالخند گونه ها. در توصیف صدا ناتوانم. زیبایی لهجه را که بیافزایی و ناز و اطوارش را که تشدید کنی، اساسا لال می شوم. به این همه اضافه کن چشم هایی را که درشت تر می نمایند وقتی میخندند. بعد تا نصفه شب مینشینند تا با خنده های مستانه ما بخندند و هی جام پیاپی را پر کنند و برقصیم و برقصیم و برقصیم و بعدترش را من در یاد ندارم اما صبح که می شود، گویی دیشبی در کار نبوده است و دوباره بر همدیگر همانی می شویم که بودیم و احترام حرف اول هر رابطه لذتبخشی است. کاشکی، ...

و عالیتر از خوب است که هیچ طمعی حتی از نهانترین کنج ذهنت برنمی انگیزاندت که تصاحب کنی این همه زیبایی را. لکن عشوه گری و طنازی اروتیک، بر زیبایی می تواند غلبه کند که بو تا روزگاری دیگر دامنگیرم شود. من که هیچگاه پا پیش نگذاشته م اینبار نیز. خودش گر بیاید خوش در دام ش می فتم.

ایام به کام!!!

+ نوشته شده توسط یاسر در یکشنبه ششم فروردین 1391 و ساعت 17:17 |

Getadelt wird wer Schmerzen kennt
vom Feuer das die Haut verbrennt
Ich werf ein Licht
in mein Gesicht
Ein heißer Schrei
Feuer frei

Bäng bäng

Geadelt ist wer Schmerzen kennt
vom Feuer das in Lust verbrennt
Ein Funkenstoß
in ihren Schoß
Ein heißer Schrei
Feuer frei

Bäng bäng
Feuer frei

Gefährlich ist wer Schmerzen kennt
vom Feuer das den Geist verbrennt
Bäng bäng
Gefährlich das gebrannte Kind
mit Feuer das vom Leben trennt
Ein heißer Schrei
Bäng bäng
Feuer frei

Dein Glück
ist nicht mein Glück
ist mein Unglück

Bäng bäng
Feuer frei

-----------------------------

* "Feuer frei!" is the German expression used to order weapons to be shot, as in "Fire at will !". Literally it is "Fire freely"

ویدئوی این آهنگ را می توانید اینجا ببینید:

rammestein

+ نوشته شده توسط یاسر در جمعه نوزدهم اسفند 1390 و ساعت 15:48 |

من حال و حوصله و یا گویی انگیزه ای برای هیچ کاری ندارم. حتی هم اکنون که برای دوستی می نگارم، صرفا برای دوستی مان است، همین.

ازیرا که گویی زمانی بر من ثابت گردید که آدم شکست باید باشم و نه پیروزی. پیروزی چیست؟ همان توافق نیاز و پاسخ. خواست و آنچه بدست می آید. بدین معنا پیروزی برای من چیزی بیشتر از تلخندی باژگونه بر هستی نیست. حالا گیرم که فعلا زنده م، خوب همین نیز مهوع است و خنده دار! اگر من مدار واقعیت را خودم ندانم و صرفا گردشکار را بر آنچه باید باشد، بدانم، پس من از خودم فراروی نموده ام و خودخواهانه فهم م را بر جهان تحمیل نمی کنم؛ دستکم تا حد زیادی سعی میکنم نترسم و شیفته وار حقیقت را فراروایت گرانه ببینم؛ گویی که اصلا من با این همه خاصه های جزیی ویژه خودم اساسا وجود ندارم. ولی من که نباید ترسی داشته باشم و دلبسته به زندگانی بایدم گردیدن، امید بیهوده به بهبود نیز ندارم. در همین ناهمگون نیازها و پاسخ هاست که رنج را می فهمم. من، هم از جهانی در رنج م که خواسته های مرا پاسخی درخور در نمی رباید و هم از خودم که ایکاش چیزی غیر از اینها می خواستم. میم می گوید کمتر ازین باید می خواستیم. من میگویم چیزی غیر از این. در این ارزشگذاری کاملا نیست انگارانه، تمام معیار را به دست افراد احاله میکنم. بو که یافت شود آن برده زاده ی ذاتا بنده، که لذت برد از بودنش در این میدان. اصلا فردیت افراد را لحاظ مکن. این اول باری نیست که من در بوته ناکامی م احساس بودن می کنم. بارها از نرسیدن هایم خوشند شده م و اکنون نیز، نیز. اگر روزی دست بر قضا کام م برآید بیش از آنکه احساس خشنودی کنم، ترس سراسر وجودم را می پیماید که از چه کار جهان بر وفق مراد افتاده است؟ شاید من دیگرگونه شده ام. این من با این سطح خواسته ها، ویژه این آدمیان نیست. ویژه این زمین نیست. ویژه این زیست نیست. همیشه پله ای فروتر باید باشم تا خودم باشم. آمال محال م را دیگر به دندان نمی جوم. روزی شمس م را گفتم از احساس خدایگی کردن، و بر من آشفت که این خزعبلات بی معنا را نبافم. من نمی بافم. من تحلیل می کنم آرزویی را که مردم در پی آن به کعبه و بتکده دست یازیده اند. اما غافل از اینکه "من"ِ آرمانی خویش را طلب می کنند. اما به غفلت آنرا در دیگری که به کلی مقدس و دیگر است، می جویند. اما من برای همین آرمان در خودم پیچیدم و حالیا می بینم که نیستم. نمی توانم باشم. هیچکس نمی تواند باشد. تو نیز چراغ در دست گرفته ای و در پی رنجبر و رنجکش مردمیان هستی که از ملکوت آسمانها اشک ترحم بر ما می بارد. تو نیز خودت را می جویی. آرزویت بسی زیباست و بنی بشر را به همین آرزوهای شان میسنجم و زیبایی دوستی شان را تحسین می کنم.

بگذریم، حرف از مبارزه و عصیان بود. اگر عنان حیات ما به دست خودمان بود، اگر مجبور نبودیم برای این همه نداشته های مان و نرسیدن های مان بجنگیم، آنگاه دیگر اصلا نبودیم. نامجو که از ایران رفت، داغ کارهایش خوابید، انقلاب که شد دیگر شریعتی رنگ و رو باخت و وقتی به حکمت متعالیه حکومتی رسیدیم دیگر بنیادش را تاسیس کردند و فیلسوف تحیّر به مانیفست محض تبدیل شد. من هم اگر روزی به دم غنیمت شمری م راضی نباشم و پی ثبات بگردم و آوارگی را به خانه نشینی بدل کنم، دیگر من نیستم. خواسته های من کدام ند؟ همین ها که رگه هایش را در اخلاق همزیستی می توان دید. همین مراقبت های ابناء بشر از هم. همین دلبستگی ها. همین با هم بودن ها که به آفرینشِ خوشی های آرام و اندک و گذرا محفوف است. همین سر خصومت نداشتن ها. همین اندک از خود گذشتن ها. همین شبه فداکاری ها. همین سر بر دوش هم نهادن ها. همین شکم گرسنگان را بر بالین نتوانستن دیدن. همین بنیاد کودک راه انداختن ها. همین سرطانی ها را بیصدا و آرام نوازیدن. همین فرتوت ها و کهنسالان را شب نشینی کردن. همین سر به سر مجانین نگذاشتن. همین شبها پیاده رو ها را وقف مستی کردن، همین کافه ها را نیمه شب ها درنوردیدن، همین گریه ها را وقف درد دوری کردن، همین دورترنشین ها را پاییدن، و کلی همین دیگر که وقتی به بوته آزمایش و قیاس و تامل درآیند، هیچ ازشان باقی نمی ماند.

من در پی تحمیق خودم. در پی آنکه فکر نکنم و هی به صرافت طبع کج و معوج م، دل دهم هر نامراد دلداری را و از کسی انتظار نداشته باشم که موقعیت م را بفهمد. غریبه باشی و سر آخر یک شب تابستانی سرت گرم و کام ت را تلخ نمایی و کنار شن های گرم ساحل بخوابی و دیگر بیدار نشوی. برای هیچ زمانی که دیگر نه باشی و نه در پی همبودگی بگردی. آرام بخواب! ای اشتباه بزرگ!!!

+ نوشته شده توسط یاسر در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 21:39 |

When night comes, my love, I feel lonely

Then I think of you

(Maybe you think of me sometimes

Maybe not)

So loneliness disappeared

I`d like give myself a chance

To imagine your free hugs embraced me

While both of us watching the wall

Gazing at pink dress with a red bottoms hanged up

So many wishes

A hundreds of moments

Fucked up without emotion

Without touch

And without our body engaged

Without embodiment, love could be last for ever

But had never been DONE!

+ نوشته شده توسط یاسر در شنبه سیزدهم اسفند 1390 و ساعت 13:39 |

سلام

من هم دارم جِر می خورم از بس گوش کردم:

چه دلتنگم! چه دلتنگم! دارم با غصه می جنگم.

همین!!!

---

حرف که زیاد است. نمیبینی از فرطِ پرحرفی چقدر ننوشته م. نمیبینی دارم با اندک خاطرات تو میزیم. نمیبینی با"میم" هستم و یاد تو لحظه به لحظه اینجاست. نمیبینی اینقدر زار زده م که معشوق دارد حسادت می کند و بعد از خوابگریه هایم مرا دیوانه خطاب می کند. نمیبینی دست به گریبانِ تنها معنای خودساخته م برای حیات، زیستمرگی را تمرین می کنم. نمیبینی همه جای این روزها خالی از آهنگ و فیلم و کتاب شده. نمیبینی نشسته م و زندگی-مردگی را سیر میکنم و از هیچ چیز دیگر نمی ترسم. از خودنمایانی های الکی شادم. از این همه محدودیت که دست و پا گیرم نیست، خوش حال م. به راحتی سر بر بالین میگذارم که اگر فردایی نباشم، کسانی را دوست داشته م که زیبایی های ذهنی م را مشعشع کرده بودند. من به تمام این بدبخت های دور و برم که گاهی احساس رضایت شان از زندگی حال م را به هم می زند، حسودی نمی کنم. کاملا می دانم که "ایکاش"یشان را فراموش کرده ند و رضایت داده ند که فقط "باشند" و زندگی کنند. اما من غرق در آرزوهایم لحظه را به لحظه ای دیگر پیوند می دهم. به این "من"ِ رنگارنگ و نامتلوّن م مشغول م. زیبایی را می سازم و به اندازه ای ناواقع گرایانه است که اصلا هیچ گره ای با فهم متعارف هیچکس ندارد. چه باک! خوش م! از با این همه انسانها بودن م. به این همه عزیزان م. به این دنیای نازیبا که همه مان را حبس خطر و خاطره کرده. تو اینجایی! دقیقا در هر لحظه از آرزوهای م حاضری و من خواب دیدم که ما سه نفر بودیم و من متحیر بودم و دوست همیشه سرخوش مان می خندید و این بار از سر رضایت قلبی شاد بود. تو نیز زیبا حاضر بودی. نمی دانم چرا سه نفر بودیم؟ پس یعنی من فراموش کرده بودم، دیگر عزیزم را. نمی دانم. شاید اگر نمیگریستم اینقدر مشتاق ت نمیشدم تا تنگ در آغوش ت گیرم و سیر زار بزنم. بگذریم...

بله! چه ناآرومه قلبِ من/چه بی تابه دل و جونم/می خوام از تو خبردار شم/کجا هستی؟ نمی دونم/ چه دلتنگم! چه دلتنگم!/ هنوز بی تابِ بی تابم/دارم با غصه می جنگم!!!


+ نوشته شده توسط یاسر در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 و ساعت 2:44 |
تمام آنچه را باید میگفتم گفتم!

همین!

برای شهاب:

تو یه عشق دیگه ای!!!

برای همه:

همه را دوست دارم اصلا!

+ نوشته شده توسط یاسر در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 10:21 |

you know about great romances, without kisses.

nothing at all.

very pure.

hence great!

(nostalgia, tarkovsky)

 

حالا که نشسته م و دیگر دست از معشوق شسته م؛ صبحانه زهرماری را با کیک و چای زهرماری به سر اوردم. سیگاری گیرانده م و با چای شیرین زهرمارم می کنم. بعد از این آخرین نوبت امتحانات زهرماری م، مسلما و حتما به آقای دوست خواهم گفت تا چندتا از اون قرصهای زهرماری برایم بیاورد. دیوانه نشده م. مواجهه ای است با بعدی از حیات زهرماری که افتضاح و زهرماری نمایان م شده است. حال م از این همه خودم بودن بهم میخورد. سر راست ترین احساسات زهرماری عاشقانه م را بی پرده برای ش بارها گفته م و اسفناک است که پاسخگو نیست م. یک نوای الکی. دردا و ندامتا که اصلا نمی فهمدم. در آرزوی خدایی الکی گر بودم، چنین نمی شد هرگز. عشق زهرماری برای منِ باورمند اصلا معنایی غیر از الوهیت زهرماری نداشت.

عاشقانه دیگر نمی خواهم ت. سر درد های الکی. تن دردهای الکی. بی خوابی های الکی.

.

.

.

من عشق زهرماری را باری تجربه کردم و کنونی ترم شاید که می توان م آرام سر بر بالین چشمانی تر را که می بارند، در گرمابِ اشک بخوابانم. دست کم ای کاش زهرماری داشتم در دستم کنون!

پ.ن:

1- دو مطلب پیش تر به دلایلی سپس تر خواهد آمد.

2- تارکوفسکی برای من بیشتر از چند جمله نیست و اساسا اینهمه اسطوره نیست که بقیه باهاش ادا و اطوار در میارند. البته قبلا ترها استاکر و اندری روبلف رو دیده بودم. اما به یمن دوست عزیزی که این چند روزه هی زر زد، نشستم و سولاریس، نوستالژی، ایثار و آینه را دیدم. بالاخره ولی چند جمله ش مهم ه البته.

3- ای آنکه می گفتی مرا فضاسازی ذهنی م ضعیف است، بدون ماچ و خالصانه دوست ت دارم!


+ نوشته شده توسط یاسر در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 2:8 |
یک مرد با میز شطرنجی بی مهره چه کند؟



+ نوشته شده توسط یاسر در دوشنبه نوزدهم دی 1390 و ساعت 0:36 |

نمی داند و یا نمی تواند، نمی دانم.

گونه ای فسرده حالی در میان است که شاید ریشه در عبث پنداریِ زیستن باشد(استعاره حالات ذهنی از گیاه). در همان دَمی که دوست داری غنیمت بشماری ش، سربرمیآورد و به خاطرت می خلد، خاری که خبر از نرسیدن هایت دارد. نداشته هایت و نخواهد آمدن هایت. سر هم که بر بالین می گذاری، علی الدوام خوره خواب ت می شود و رویا هایی برمی سازد، آشفته تر و پر سر و صداتر از بازار مسگرها و اندک زیادی ترس هدیه ت می کند، همچون خون آشامی که نیش بر شریان اصلی حیات فرو برده و دارد گاماس گاماس با واقعیتی آشنایت می کند که لامحاله بدان رسیده ای؛ بخشیدن نیست، گرفتن است. رهزن شادی و لذت؛ و به نگاه بیمارگونه عرفانی، تخریب همان "من"ی را به دنبال دارد که اعدا عدوک است و لانه کرده بین جَنبَیک! دیگر هیچ را می طلبی و نه هیچ چیز دیگری را. از شعار و دروغ بودن میل جاودانگی ت اگاهی و صرفا بالینی می طلبی که آشنایی در بر گیرَدَت و بو که از ترانه های لاتینی امریکای جنوبی برایت زمزمه کند تا نیک، چشم بر هم فرو هشته داری و سپس ببندی این دو لطیفه ی پلک نام را. همین دم با وی به سر بردن، جهان یکسر می ارزد که دست و پای ت را قفل زند از هر دیگر رسیدنی. زیباتر می شود اگر این کلک معمایی را حیران بنگری و دل خوش داری به همین خردلحظه های فرار از فکر و فرو شدن به خود با دیگری.

بیان تفاوت میان اَمَل و مُنیه چاره درد کسی است که توصیف خود را برمی تابد؛ گمگشته تیه مه آلود را دوا همان سوختن است که آخرالدوا ست.


+ نوشته شده توسط یاسر در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 و ساعت 12:37 |
بلند می شوم و روبروی آینه ای که یکسال است خودم را در آن ندیده م، عریان می ایستم.

تقریبا یکسال است خودم را چنین ورانداز نکرده م. نمی دانم یکساعت یا قدری بیشتر طول کشید که به خودم آمدم. از تصویر قبلیِ در آینه نیز غریبگی میکنم. از اهل این خانه. از تمام ربط و نسبت های بریده و لت و پار. از آنچه که روزی همراهِ تمام من بود شاید. خانه ای که شاهدم بود بر نیک و بد، این خانه تاریخ سیزده ساله من بود.

سرد شده م، گویی که دیگر در این قسمت از زیست-جهان م، مُرده م. خیلی زیاد تکه پارگی هایم را دارم جمع می کنم تا دوباره به تحلیل بنشینم؛ اما نشد. بیشتر از آنی نامتمرکزم که بتوانم. احاله میکنم به بعد و فعلا به تماشا مینشینم این "تن" را.

هیچ پناهگاهی را دیگر نخواهم جست. آوارگی هایم را به دوش خواهم کشید. بی خانمانیِ ظاهری، شاید صرفا نمادین باشد! مثل همان "شیر" که بر من حرام است و نمادی است از حکمت!!!

+ نوشته شده توسط یاسر در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 و ساعت 0:41 |
انسان نه از پدر، نه از مادر

که از آسمان یتیم می شود.

+ نوشته شده توسط یاسر در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت 3:1 |

1- لعنت بر خودسانسوری. دقیق تر بگویم لعنت بر شرایطی که خودسانسوری را القاء می کند و بازهم دقیق تر: لعنت بر ذهنی که این القائات را برمی تاید. دقیقا" لعنت بر من!

2- میخواستم بنویسم که به چه حالی سالها درین ایام میزیستم، نشد. میخواستم بنویسم به چه حالی ده روز اول هلال غمینه را روزه دار به سر میبردم، نشد. میخواستم بنویسم که وقف چیست و چگونه مریم عذرا وقف کنیسه شد، نشد. میخواستم بنویسم، ابراهیم به چه حالی بر سر ایمان خود چون بید میلرزید، نشد. میخواستم بنویسم چگونه دهه گی های پربارانی داشتم، نشد. میخواستم بنویسم، سر بر دیوار، چگونه دقمرگ شدم، نشد. میخواستم بنویسم، که چون رسیدم به تهیگی، نشد. میخواستم بنویسم، چگونه در تمام معادلات م او را حذف کردم و انسان را جایگزین، نشد. میخواستم بنویسم، پنج سال میپنداشتم عاشقانه استوار بر باورمندی ش هستم، نشد. میخواستم بنویسم، که چگونه آنات وجودی م در لحظه او محو بود، نشد. میخواستم بنویسم که دیگر نمیخواستم که نشود و اما شد، نشد.

3- حالا میخواهم بنویسم که فهمیدم آنهمه تضرع از برای چه بود. چرا باز هم می توانم واجد همان حالات روانی باشم. چرا نمیتوانم گذر کنم و ببینم و صورت ببندم برهانی را که به درد هیچ انسانی جز داورانِ مقالات نمیخورد. چرا از م.م خوشم آمد و از ... فرار کردم. چرا هنوز هم نگاه کلی به عوالم آدمیت را با سنجه دین نمیبینم. چرا به حال احمقها ترحم می آورم. چرا بلزیو ها را هاج و واج مینگرم. چرا آستانه تحمل دردم هنوز پایین است. چرا درد را از رنج تفکیک نمیکنم. چرا دنبال راهنمایی برای ساحت عمل خود و دیگران هستم. چرا م و ه و ش و ج و الف برایم یکسان رنج افزا هستند. چرا دوست دارم هنوز بزیم، با این همه تنفرم از حیات. با این همه فرارم از آنچه لاجرم واقعیت ش پنداشتم. چرا سرم به سنگ واقعیت که میخورد، کام م تلخی میطلبد. چرا شجاعت بودن پیدا کرده م! اما در تناقض بودن و خستگی گیر افتاده م.

4- هر چند احتمال صدق می رود اما "من" یعنی همین هستومند با این امکانات معرفتی و این ساخت روانی تقریبا به هیچ وجه در پذیرش باور به موجودی متشخص و انسانوار یا متشخص و ناانسانوار موجه نیستم. باور به آن موجود غیر متشخص که لاجرم ناانسانواری را نیز برمی تابد هم، مفید به هیچ حالی نیست، کما مرّ فی سنوات ماضیه فراجع ان شئت! اینجا بحث در باب معقولیت است نه صدق. ما ابریء نفسی، بیشترینه بار را نیز برهان شر بر دوش م گذاشته است. لذا به صورت شرطیه و محفوف به تعهد وجودی خواستارم، در صورتی که به یکی از دو صورت صدرالاشاره حضرتش هستند و صلاح می دانند و احیانا دخالت در امور جزیی را از شوونات علّیه قلمداد نیز میکنند، دست از سر کچل حقیر بردارند و تدبیر خویش مصروف عدم مواجهه بنده سراپا تخسیر و تقصیر نموده تا عِرض خود را دست کم در حیطه احتمالات و اما و اگرها نبرند. ازیرا که گر آستانه تحریک ز حد بگذرد، گرم می شوم و مانند آن محبوب دیوانه عوضی م، بر طبل رسوایی، بیش ازین که هستم، می کوبم و ناگاه می شود که مکتوباتی بنگارم معنون به این عناوین: هاو تو بی ا گود ایتئیست/ستپ بای ستپ تو ایتئیزم/ا گاید فور بیگینرز، د پرابلم آو ایول اند گاد/هاو بینگ تئیست افکت آن آور لایوز؟/ایز ایت رشنالی پاسیبل تو بیلیو این فاکینگ پرسونال گاد؟/د هارمز آو بیلیوینگ این گاد، سایکالژیک و اپیستمالژیک اپروچ/ ...

5-ترّهات فلسفی و نصیحت های قیم مآبانه را برای کسی نگه دارید که دو صد برهان در ردّ و اثبات نخوانده باشد و دست کم صرفا احساساتی باشد. من عقل م را قبلا خرج کرده م. الان نوبت احساسات م است. اصلا هم بدین معنا نیست که امکان ندارد روزی رجعت کنم. محتمل ترین وجه برای من اتفاقا همین رجعت است لکن دیگرگونه.1

6- بماند تا اگر روزی چشم در چشمان ذوقوه متینة شدم، چنان آب دهان بر ریش سپیدش بیفکنم که عرش را آب ببرد. این همان الحاد گرم است که وقتی بگیردَم به همین راحتی ها رها نمی کند. برهان شرّ قرینه علیه باور نیست، خود بی باوری است و دلیلی بر ردّ و ارتداد. گرم است آنچنانکه ع از ی نقل می کرد.

7- نکته پایانی:

الان یعنی حدودا 13-14 ساعته عصبانی هستم. لذا فقط نق میزنم. این حرف ها را بعدا کسی به روی م نیاورد که از این همه لحن داغ برمیآشوبم. آدمیزاد است دیگر. مثل خداوند "کل یوم هو فی شان"!

(1) این جمله اخر تا حد زیادی تبلیغاتی ست. ببخشایید مرا!

+ نوشته شده توسط یاسر در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 15:33 |
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده‌ست
تا روز بر دیوار ما بی‌خویشتن سر می‌زده‌ست
چرخ و زمین گریان شده وز ناله‌اش نالان شده
دم‌های او سوزان شده گویی که در آتشکده‌ست


دیوان شمس (غزلیات)

+ نوشته شده توسط یاسر در چهارشنبه دوم آذر 1390 و ساعت 17:23 |

آهای

تو که از رویاهای من گذر میکنی

لختی بایست

هوای بارانی دلم

گیسوان شب ت را نمی خیساند

به باد سپرده ام کمی این طرفها گذر کند

قدری بوسه زند بر چشم های خمارت

همین قدر که دیگر ببویم هوا را

و یا آرام آرام

دود سیگارم را سوار بر آن کنم

یعنی در هوای تو ام

در هوی ی تو

می دانم هنوز هم دوست داری

یا قدم بزنم زیر سایه نبودنت

زیر این همه آوار تنهایی و بی صدایی

 

یا همراه با این همه سکوت و وحشت

سه دفتر برایت نظم بکارم

دو سه تایی غزل

اندکی آه و

بگذریم

بیا

باز خواهم ت پرسید

تو که پریشان زلف نیستی

 

پس چرا حالم با تو پریش است!

.

.

.

آهای

تو که از رویاهای من گذر می کنی

لختی بایست!

---

پ.ن: نیکنامی از دیار غربت غربی که روزگاری عادت به عیادت نحیف کودکی کرده بود، آخرالامر واژه هایش را آوار کرد تا دیگر بار محکی شود بر اندیشناکی ش، احوال مر انسان را. آن کودک و آن انسان همین من شاید باشد. او که سرزده و بی مقدمه شادمانی بی سبب را آفرید، خبر شاید نداشت از اینکه شبی خلق کرده بود شبانه ای را. نمی گویم کیستم یا کیستی. همین که دورادور هستی، مرا اقبالی است!

+ نوشته شده توسط یاسر در سه شنبه یکم آذر 1390 و ساعت 3:0 |
پسرک را بار اول نبود که می دیدم. بارها دیده بودم و امشب [همین ده دقیقه پیش] برای اولین بار با هم قدر پنج دقیقه هم کلام شدیم. درک تاریکی و روشنایی، تنها حظّ بصری اوست. پنج دقیقه ای که در جمع سه نفره بودیم، یک دفعه آرزوی مرگ کرد، یک بار از مستند نویسنده "جغد روشندل" سخن بر زبان راند و قراری نیز برای همخوانی فصل "برهان شر قرینه ای علیه باور به خدا" گذاشت. 

خوب، جنگل آدمیان است دیگر، این هم حیّ متألهی دیگر!!!


+ نوشته شده توسط یاسر در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 1:52 |

اینکه می باری، اینکه می میری، اینکه فریادت را می بلعی تا در چشمانت گرماب گردد؛ همه ش صدقه سریِ قلبی است که نرسیده است، ذهنی که نبافته است و دستی که هنوز گرمایی صادقانه را آرزو می کند. تمنا دارد که بر سرحدات بودن ش مُهرِ دلداری منقوش شود. همو که ساکن در خیال، گونه هایش را از لبان ت دریغ می دارد و مضحکه ش می شوی وقتی می گویی ش که به دوست داشته شدن، بسی از دوست داشتن محتاج تری. لبخند یخی تحویل ت می دهد و از برج عاجِ عقلانیت ش علامت می دهد که برو، جهانِ ما جایی برای رومانتیک های نگون بخت ندارد. توصیه و تجویز به رواقی گری ابلهانه ای که مهوع است و دلم را می لرزاند این همه جدی گرفتن ش زندگی را.

مساله باید و نباید، استعداد ذهنی می طلبد و از برای کسی است که دست کم به موضعی اندر شده باشد که لیس تحت طوع الهوی. خسته هستی، نیک می دانم. فرار می کنی، نیک می دانم، عاشقانگیِ بیهوده را پی می گیری تا به لختی آرامش برسی، خوب می دانم و برتر از هر همدلی، می فهمم ت. اما معاف ت می دارم از هر تلاشی که باهوده ش بپنداری. تجربه می گویدت که باید بر در شانس بکوبی و سر در هوای روزی بنشینی که نگارت ز در خودش درآید!

تصعید می شود این نیاز و رنگ فلسفه می گیرد، رنگ تفکر، رنگ حقیقت. بدبخت آدمیزاده ایست که نطلبد ساحت بی تفکری را و ندود تا خودآگاهی ش را از مفهومینگی بدر نیاورد. اسم ش را لذت که بنامی باز مفهومی می شود. نه. نباید بیاندیشی. باید در خودت غرق شوی. در همان نفسی که دیکر نفَسی نیست وِ را.

سکوت، سرما، شب زمستانی و اندکی مُنیه و محال. این است احوال مرگ تدریجیِ یک رویا!

+ نوشته شده توسط یاسر در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 و ساعت 23:42 |

أنا من أهوی و من أهوی أنا       نحن روحان حللنا بدنا

 

فإذا أبصرتَنی أبصرتَه       و إذا أبصرتَه أبصرتَنا

---

شرح و توضیح:

ندارد. قدری آرزواندیشی بایدم!


+ نوشته شده توسط یاسر در دوشنبه شانزدهم آبان 1390 و ساعت 5:22 |